علی رضاپور | سایت شخصی

علی رضاپور | سایت شخصی

آخرین نظرات

  • ۳ خرداد ۹۵، ۲۱:۱۵ - بهار
    Okay

آخرین مطالب

در این مدت دو ماه که فراغی دست داده،بیشتر به آینده علمی خود می اندیشم،امیدوارم با تلاش و کوشش بیشتر به ارزو های دست یافتنی خود بیشتر نزدیک شوم،تلاش هایی آغاز شده است،گرچه این تلاش ها مزاحمت های کم سابقه ای نیز برای دوستان داشته است،اما باید این روی سکه هم دیده شود...

به امید بهترین ها.....

-تماسی از سوی برگزار کنندگان جشنواره های بلاگرهای قشم داشتم،گویا سفرنامه قشم حائز شرایط لازم بوده است که جزو ده نفر برگزیده در اخذ گواهی باشد.که این خود سببی است علاقه ام را در این راه دو چندان کند، در شرایط نابرابر هم می شود تجربه کسب کرد و رقابت کرد ،آن هم با بلدهای این راه.


سپاس از آرش نورآقایی،پارسا شجاعی،شادی گنجی و پروانه عظیمی که زحمات فراوانی را در برگزاری این مسابقه کشیدند،بخصوص در روندی که سبب سفری چند ساعته به خانه یک روستایی شد،انشاالله گزارش را خواهم نوشت

-خوشحالی دو چندانی نیز در این روزها دارم که دوستی جدا ناپذیر را مکرر در این روزها می بیننم که لذت می برم

-بنا به قولی که به ایلنت داده بودم،از همین جا به ایشون هم تبریک میگم که در نهایت توانست یکی از لزومات مهم سفر خود را فراهم کند،به امید ایجاد زمینه ای جهت استفاده همگان.

-تسلیت به همکلاسی محترم و قدیمی خانم امینی که متاسفانه با خبر شدیم پدر بزرگ ایشان به رحمت خدا رفته است،طلب آمرزش و صبر برای بازماندگان دارم.

-در این روزها وارد مرحله ای جدیدی خواهیم شد.مرحله ای زیبا!تحولی  به سبک تمام ایران شناسی...هر چه او بخواهد.

این کتاب نوشته است از همایون کاتوزیان که به سفارش یکی از عزیزان ترغیب به خواندنش شدم...پیش از خواندنش به عنوان کتاب، علاقه خاصی پیدا کردم....

کمی که به کارها و تلاش های ایرانی ها و دور برمان نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که در اینجا، همه چیز برای کوتاه مدت است.....

تمام تلاش های ما  از فعالیت های یک دانشجو گرفته تا تلاش های تمام اقشار جامعه و حتی دوستی های ما برد کوتاه مدت دارد...شاید شاخصه دیگر موفقیت یک انسان بلند مدتی اوست...به قول همان دوست در ایران برای هر کاری علاوه بر پلان B بایستی پلان C هم داشته باشی.....

 

قشمی به ناگهان!

شروع غیرمنتظره را به فال نیک می‌گیرم و فارغ از ماهیت مسابقه‌ای، به شوق دیدار جنوب پررمز و راز و دیدار دوستان دور نام آشنا، آغاز می‌کنم دیدار شهر لنج و برقع و خاک و آب و آفتاب را...

اینجا نخستین و مناسب‌ترین واژه‌ای که به ذهن می‌رسد، «سادگی» است. سادگی مردم، سادگی جغرافیا، سادگی زمین و حتی سادگی آسمان! مردمان اینجا، کم سخن می‌گویند و بیشتر نگاه می‌کنند. ساده نگاه می‌کنند. اگر این سادگی‌ها نبود، جنوب، جنوب نمی‌شد! که جنوب با همین‌هاست که جاویدان است، که مغرور است، که بی‌نیاز است، که بیرونش سخت است و درونش نازک... سفر را با نگاه مردم شناسی آغاز می‌دارم، چراکه همیشه مردم‌اند که سرزمینشان را شکل می‌دهند و تعریف می‌کنند.

                                                                      

صبحِ ماهی اندود!

اولین بامداد جنوبی را آغاز می کنیم! به همراه همسفر همزبانم، مجید، و راننده باصفای بومی، طلوع زیبای خورشید جنوب را در بازار ماهی فروشان قشم تجربه میکنیم، هنوز ماهی ها و صیادانشان در خوابند و بازار، تنها زمینی خالی است که از سر و رویش بوی ماهی می بارد! اگر مستعد باشم ممکن است این بو مرا از ماهی خوردن دوباره باز دارد!

اِشغالگران سازنده!

نگهبان ها جابجا می شوند، بر روی تابلو رنگ و رو رفته قلعه که به زحمت می توان اطلاعاتش را با چشم غیر مسلح دید، نوشته شده؛ پرتغالی ها در اوایل قرن شانزده میلادی برای تسلط بر آبراهه مرمر این قلعه را ساختند. اینجاست که عدو شود سبب سازندگی! شاید بعدها وپس از فتح قلعه به دست سردار محبوب اینجا، امام قلی خان، که میدانی نیز به احترامش به نامش ساخته اند،شاهان و بویژه قجری شاهان، دعا به جان همین عدو می کردند وقتی که از نشستن بر کرسی شاهی در این مکان لذت می بردند! و شاید حالا تن همان پرتغالیها و شاهان قجر در گور بلرزد اگر بدانند زیاد هم از میراث ناپدریمان خوب مراقبت نکرده‌ایم و ابر و باد و خورشید و آدمیان، دغدغه نگاه داری اش را ندارند و تابلوها و پلان فرسوده ای که دیگر مثل تابلو راهنما، یکی در میان هم نمیشد کلماتش را خواند و چیزی به یکدست شدنش به رنگ اصلی تابلو باقی نمانده بود!بیرون قلعه سه پرچم آفتاب خورده پیر دیده میشود که چیزی نمانده دیگر دیده نشود! توپ های زنگ زده را پشت سر می گذاریم و به فضای اصلی قلعه می رسیم. چیزی جز چند دیوار از آن همه هیبت باقی نمانده است.

 

رازِدست و سنگ و تیشه

خوربس، خربس، کُت کافرون، نام‌های متفاوت غاری است در دامنه کوه صخره‌ای در فاصله 10 کیلومتری جنوب غربی شهر قشم. حوالی هفت صبح است، هنوز هوا را می شود دوست داشت! دیدن حفره‌هایی در دل صخره‌های مرتفع باشکوه از فضای وسیع خالی بیرونی، طمع وارد شدن بر غار را دوچندان می‌کند. بر دیواره حفره های دستکند، اشکال و نقش برجسته های شگفت انگیزی کنده کاری شده است. از اینکه چه کسی یا کسانی هنرشان را اینگونه زیبا بروز داده‌اند، نمی‌دانم و به اینکه راهنمایی نباشد تا سؤالم را بپرسم عادت دارم. مسئول بلیط فروشی می‌گوید بروشور امسال برایمان نیامده و راهی نداریم جز اینکه به همین اطلاعات پشت و روی بلیط قناعت کنیم. گرچه از پیش چیزهایی درمورد کاربرد پیشین غار می‌دانم؛اینکه استودان زرتشتیان پیش از اسلام بوده یا پناهگاهی برای مردم بی دفاع و یا شاید پرستشگاه آناهیتا! هیچکدام قطعی نیست. درست مثل زمان ایجاد غار که درموردش روی بلیط نوشته شده: قابل انتساب به دوره اشکانی و ساسانی! انگار غار پر رمز و راز هم بدش نمی آید تماشاگرانش به جوابی قطعی نرسند.

اینجا ستاره باران است!

ستاره ای  بر زمین افتاد، ضربه ای عجیب وارد شد، خاک برآمد و شکل گرفت و خشک شد! باور مردم زیباتر و ماندگارتر از هر دلیل علمی است، چنانکه بعد از سالیان سال، نامی که ماندگار ماند، «استاره کفته» بود. دره ستارگان، تا این ساعت نخستین جاییست که نظم و رسیدگی در آن دیده می شود. اطلاع رسانی خوب، پارکینگ، نمایشگاه عکس و نقاشی، نگهداری از سنگ های بازمانده، و از همه مهمتر راهنما که دیگر یک رویا شده بود برایم! راهنما توضیحاتی از قدمت و علل بوجود آمدن این همه زیبایی می‌دهد. روی تابلو ورودی نوشته اینجا «میراث زمین شناختی» است. تاکید شده نباید راه رفت بر رویشان، چراکه هر لحظه بیم فروریختن آنها است.در همان ابتدا، اسحاق را می بینم، جوانی بیست ساله، از روستای برکه خلف که صنایع دستی اش معروف است... صدف می‌سازد و می‌فروشد. دوست خوبی ست و مانند خیلی از جنوبی ها، زمان میبرد تا از خودش و کارش توضیح دهد برایم. صدایش را به یادگار ضبط میکنم.

وارد می‌شویم، شهر عجیبی ست! تنها دو نفریم، من و مجید... در میان آن همه مجسمه‌های تنومند خاکی! اشکالی که از فرسایش باد و آب متولد شده‌اند. یکی به شکل انسان و دیگری حیوان و... اینجا صدها طرح خلق می‌شود از ذهن و دیده تماشاگران. سه نفر را روبرو و در حال گفتگو با یک نفر دیدم که شاید فرزندی است که باید نصیحت شود!:

مردم اینجا، شب را به ستاره افتاده نمی‌آیند. باورشان این است که شب ارواح و اجنه، میان راههای باریک این ستونها و حفره ها و مخروط های نوک تیز در رفت و آمدند که اگر به دنبال دلیل منطقی برای این باور باشیم، وزش بادهای تند و گردش هوا میان آنها، صدای عجیب و گاهی وحشت انگیزی را تولید می کند که شاید چندان هم به صدای ارواح بی شباهت نیست! تلاقی ترس و قدرت و زیبایی... براستی باد و آب معماران چیره دستی هستند!

هوا کم کم گرم می شود، وقت دیدن ناز است! جزیره ای هیجان انگیز که سرتاسر ساحل اش را خرچنگ ها تسخیر کرده اند. با احتیاط راه می روم تا خرچنگی را با مهمانی ناخوانده ام آزار ندهم. هنوز مانده تا آب، ما را از جزیره بیرون کند! انگار «تنهایی» را دوست تر دارد این جزیره...

طعم دلچسب سوزا

ساعت حوالی نه صبح است. به دنبال مکانی برای صبحانه ایم، اما هر چه می رویم، هیچ مغازه و یا استراحتگاهی نمی یابیم و یا اگر هست، بسته است. تنهامی توانیم از فروشگاه کوچکی تعدادی تخم مرغ تهیه کنیم. این هم یکی از معضلات اینجاست، عدم توجه کافی به امکانات رفاهی برای مسافران، که البته طبیعت و جغرافیا، این موضوع را پررنگ تر جلوه می دهد. به پیشنهادحسن آقا، راننده، به «سوزا» می رویم، خانه یکی از دوستانشان... سوزا؛ شهری ساده و صمیمی در  39 کیلومتری جنوب غربی قشم. 

سادگی خانه آقای ستوده فر مهربان، لذت مهمان نوازیشان را بیشتر می کند. صبحانه ای دلپذیر که طعمش از یاد نمی رود. اتفاقی پی میبرم که آقای ستوده فر «جاشو» است. کنجکاوی ام برانگیخته می شود و از جزئیات این حرفه می پرسم. میگوید بنّا بوده است و بعد تصمیم گرفته ناخدا شود. می گوید: شغل صیادی معمولا موروثی است و از پدر به پسر تعلیم داده می شود، اما من تلاش کردم که خود به خواسته ام برسم. سه سال طول کشید که کارم را نزد ناخدایی یاد بگیرم و الان قایقی دارم که هم جاشو و هم ناخدای آن هستم. مشغول بافتن تور ماهیگیری است. از او فیلم و عکس می گیرم. درخواست می کنم برایم کمی از اشعار  دریا و جاشوها بخواند،می‌گوید صدایم خوب نیست و راضی نمی‌شود. این ملاقات، آغازبررسی‌ها و مصاحبه های کنجکاوانه من در ادامه مسیر، برای دانستن از حرفه لنج سازی، ناخدایان و جاشوها است.

 

آبِ شیرین گوارا

به روستای چاهوی شرقی می‌رسیم. خورشید با قدرت می‌تابد. اوج گرمای امروز است با دمای 36 درجه. شرجی نفس‌گیر، صبوری می‌طلبد. کم کم دلیل سختی و صبوری و استحکام مردمان اینجا را بیشتر و ملموس‌تر درک می‌کنم. تلاش می‌کنم از یاد نبرم که سفر با سختی‌هایش مفهوم دارد و انسان‌ساز است.مستقیم به سمت تنگه چاهکوه که کمی بیرون از روستاست حرکت میکنیم. دره ای  به عمق ۱۰۰ متر،در 70 کیلومتری شهر قشم و در کنار روستای چاهوی شرقی.دره ای با آب شیرین. اینجا آب شیرین، قیمتی است و ناب. مردم قدرش را می دانند. طعم به یادماندنی و خنکی دارد، آبی را که از چاه می کشیم و درآن گرما می نوشیم. اینجا نمایش دیگری از فرسایش سنگ های رسوبی است،جایی شبیه دره ستارگان، با اشکال خارق العاده فرسایشی. در زیر طاقدیس های بزرگ آنجا سایه خنک و لذت بخشی است. زیبایی های بی نظیر چاهکوه را در میان عکسهایم ثبت میکنم. صدای اذان می آید. می دانم که اغلب مردم اینجا سنی هستند. به معماری مساجدشان دقت می‌کنم و منتظر شنیدن اذان عصرگاهیشان می‌مانم. به سمت حرای اسرار آمیز حرکت می‌کنیم.

 

حرا، حواصیل، حال خوب...

فروشگاههایی در ورودی جنگل های حراست. برخلاف جاهای دیگر؛ رستوران، صنایع دستی و... قایق را برای چهل دقیقه، هفتاد تومان کرایه می‌کنیم!. در حرا تنها کافی است به آب بنگریم، علاوه بر ماهی ها، انعکاس درختان و بوته ها و پرندگان آسمان هم اینجا در آب است. حرا؛ نام گیاه موجود در این جنگل آبی است، که منسوب به ابوعلی سینا است.به قول طالب طوعی، نوجوان قایقرانمان، قایق ویر می‌دهد! یعنی ما را به آنطرف و اینطرف می‌کوباند. سر از قایق فرود می‌آوریم و از دیدن گیاهان حرا با آن حواصیل و پرندگان منحصر به خودش لذت میبریم. دریا که مواج باشد، دوربین و عکسهای خیس و موج ناصبور و آدمی مشتاق باهم کنار نمی‌آیند...

لافت، تلاقی آب و باد؛ لنج وبادگیر

قلعه نادری، چاه های تل آب یا تلاو موزه مردم شناسی، مسیر ما را در لافت تشکیل می‌دهد. بندر لافت در شمال غربی جزیره قشم و در شرق جنگل حرا واقع شده است. بادگیرهای فراوان و خانه های قدیمی، بارزترین نمادهای این بندر است.

 اینجا به لنج هایش نیز معروف است و کارگاه های لنج سازی را در خود دارد. از دیدن خانه فرهنگ یا همان موزه مردم شناسی محروم می‌مانیم، می‌گویند شش به بعد باز می‌شود! اطلاع رسانی ضعیف است. در کنار اسکله، از لنج های قدیمی و مخروبه عکس می‌اندازم. از شهروندی، سراغ ناخدایان را می‌گیرم که مصاحبه ای با آنها داشته باشم، پاسخ می‌شنوم ناخدایان بعد از اذان مغرب جلوی اسکله جمع می‌شوند. فرصت زیادی برای انتظار ندارم. از مردم لافت می‌شنوم که می‌گویند روستای پی پشت پر است از نجارها و لنج سازهای زبردست. مسیرمان را به مقصد کارگاه لنج سازی در ده کیلومتری بیرون شهر لافت پیش می‌گیریم.

 

لنج های پرهیبت، تقابل سنت و مدرنیته

متولد 61 است! صد نفر در کارگاهش کار میکنند. شغلی ست که از پدرش به او رسیده است.

از لنج‌های چوبی و فایبر گلاس می‌پرسم. می‌گوید، قدیم‌ها چوبی می‌ساختیم اما هزینه ساخت لنج چوبی بالاست، زمان زیادی هم طول می‌کشد تا یک لنج چوبی ساخته شود و سخت تر است و دیگر برایمان ارزش ندارد. چوبی را هم دوست دارد اما می‌گوید امروزه فایبر گلاس به صرفه‌تر است. کم هزینه است و سبک، زودتر آماده می‌شود و تمیزتر است. گرچه دوام چوبی از فایبر گلاس بیشتر است. از انواع لنج‌ها می‌گوید: 120 تنی، 200 تنی، 400 تنی و 700 تنی. برای ساخت یک لنج، ابتدا ماکت چوبی‌اش را می‌سازند و بعد یک قالب مادر و بعد از آن شروع می‌کنند به ساختن آن.

می‌گوید حالا دیگر فقط در روستای گوران، در 90 کیلومتری غرب جزیره قشم است که لنج های چوبی می‌سازند و نجارانش هم اغلب لنج سازان معروف پی پشتی اند.در دل، حسرت نابودی این هنر اصیل ایرانی را می‌خورم که چند سال پیش به ثبت جهانی رسید. شاید تا چند وقت دیگر، لنج چوبی را تنها در موزه‌ها بتوان یافت. دریغ...

 

هرمز هزار رنگ

چهارشنبه، هشتم اردیبهشت ماه 1395. دومین روز گردشی سفر گروهی ما... با تأخیر نیم ساعته، به دلیل خواب ماندن ناشی از خستگی، حدود ساعت 6:50 دقیقه صبح، با اضطراب، خود را به اسکله شهید ذاکری می‌رسانیم چراکه قبلا شنیده‌ایم از قشم برای جزیره هرمز، تنها یک سرویس رفت و یک سرویس برگشت وجود دارد. منظم است و خوب. به سراغ خرید بلیط می‌رویم. هر نفر هفت هزارتومان. ساعت7:20 دقیقه سوارکشتی بنام وحیدی2 می‌شویم و به سمت هرمز اسرارانگیز به راه می‌افتیم. خدمتکاران خوشروی کشتی، ما را به گرفتن عکس بر روی عرشه دعوت می‌کنند. حدود 40 دقیقه بعد به هرمز می‌رسیم.

 جوانانی با موتورهای 125CG، منتظرمان هستند! پیشنهاداتی با قیمت‌های متفاوت، برای کرایه موتور می‌دهند. لنجی در کنار اسکله، مرا به سمت خود می‌کشاند. لنج‌های چوبی و فایبر. درکنار لنج‌ها دو مرد را می‌بینم. آهسته و سخت درحال کار برروی توری بزرگ هستند. کنارشان می‌نشینم و مانند بیشتر جنوبی‌ها استقبال گرمی می‌کنند. موتورداران همچنان سخت پیگیراند. سعی می‌کنم در میان همهمه آنان، سؤالاتم را از آن مرد بپرسم: شما ناخدا.... ببخشید جاشو هستید؟ تایید می‌کند. چه می‌کنید؟ درحال تعمیر تور ماهیگیری هستم. درکنارش پیرمردی آرام را  می‌بینم. با او نیز سر صحبت را باز می‌کنم. ناخدای بازنشسته است. به خاطر بیماری اش، توانایی کارندارد. صاحب لنج است و حالا برادرزاده اش ناخدای کشتی اش است. قبل‌تر لنج چوبی داشته وآن را با فایبر گلاس تعویض کرده است. از فایبر راضی‌تر است. آقای سلامتی می‌خوانندش.

از زمان آمدن و رفتن لنج‌شان می‌پرسم. می‌گوید هرده روز، یک روز استراحت می‌کنند. یعنی 27 روز در دریا، سه روز کنار خانواده. کار دشواری است... حالا ده روز است که لنجشان برای ماهیگیری در آبهای زیبای خلیج فارس است و امروز، پس از تخلیه ماهی‌ها در بندرعباس، به هرمز باز می‌‌گردد. مهربانانه شماره‌مان را می‌گیرد که زمان رسیدن لنج را به ما اطلاع دهد. در این فرصت و تا آمدن لنج، به هرمزگردی می‌پردازیم.

موتوری کرایه می‌کنیم. هر ساعت هشت هزار تومان. مجید، همسفر همزبانم، سکان‌دار می‌شود و دل را به جاده‌های سنگلاخی هرمز می‌زنیم. در طول مسیر، زباله به وفور دیده می‌شود و به دنبال آن، گربه و سگ‌هایی که به دور زباله‌ها پرسه میزنند. 

به قلعه پرتغالی‌ها می‌رسیم. نیازی به تابلو ندارد. از دور، سنگ‌هایی با ملات قرمز جلوه گری می‌کنند. وارد قلعه می‌شویم. خانم‌هایی مشغول ارائه صنایع دستی‌شان، که از خاک جزیره و صدف ها ساخته شده است، هستند. قلعه‌ای وسیع و سراسر سرخ! خاک اینجا محصور کننده است. مفصل‌تر و سالم‌تر از قلعه پرتغالی‌ها در قشم است. اتاقی منسوب به زندان قلعه و اتاق دیگری سرداب است. سردابی ساخته شده از مرجان های زیبای دریایی. خیره‌کننده است. ترکیب خاک سرخ و آب، بوی خوشی را در فضای سرداب به راه انداخته...


فروشندگان صنایع دستی قلعه، کارتی را به ما می‌دهند که بر روی آن نوشته شده است:  غذای محلی خاله فاطمه! به مقصد غذای محلی، سوار بر موتور می‌شویم، موتوری که مدام خاموش می‌شود! بعد از حدود دویست متر، به آنجا می‌رسیم. جعفر آقای گچ‌کار، همسر خاله فاطمه، جلوی درب منتظرمان است... مغازه ای 15 متری، با یک گلیم پهن شده و کولرگازی کوچک... خاله فاطمه قرار است برایمان تیموشی(timushi) بپزد.

اجازه می‌گیرم و وارد آشپزخانه 8 متریشان می‌شوم. خاله، تابه مخصوص پخت نان را روی اجاق می‌گذارد که داغ شود. لایه نازکی از خمیر آرد پهن می‌کند و تخم مرغی بر رویش می‌شکند. بعد از 1 دقیقه، ماده‌ای سرخ رنگ، به نام ساردین که از ترکیب ماهی ساردین و نمک و خاک سرخ جزیره است و سه ماه در مقابل نور خورشید بوده تا درست شود، را برروی نان می‌ریزد و سپس چند قطره مهیاوه اضافه می‌کند. نان محلی ما آماده خوردن است. تفاوت ذائقه‌ها را می‌بینم و بسیار لذت می‌برم.

برای دیدن ادامه جاذبه‌های طبیعی هرمز به راه می‌افتیم. موتور‌سواری در جاده‌ای خاکی آن هم از نوع سرخش، تجربه لذت بخشی است. در  راه سموری را میبینم و به سرعت عکسی به یادگار می‌اندازم. اطرافمان را کوههای حیرت انگیز نمکی رنگی فرا گرفته. چشمانم سیر نمی‌شوند از دیدنشان. بعد از عبور ازمرکز زیست‌شناسی دریایی هرمز، اولین آهو از نوع جبیر را برروی صخره‌ای می‌بینم.

به دره مجسمه‌ها می‌رسیم. جاییکه می‌توان پهنه زیبایی از ساحل و دریای جزیره هرمز را دید. تا دوردست ها می‌رویم و در راه، ازموتورسواری، نشانی دره رنگین کمان و غارنمکی را جویا می‌شویم. جالب است، تنها نشانی که جوان محلی به ما می‌دهد، نه تابلویی ست و نه نشانه‌ای. بلکه تنها کپری است که نشان می‌دهد در امتدادش خبری است! در دره رنگین‌کمان، رنگ‌ها با صخره‌ها عجین شده‌اند. جعبه مداد رنگی‌های خاکی... به غار نمکی می رسیم. حیرت، مناسبترین واژه در توصیف آن همه زیبایی است. درحدود 25 متر وارد غار می‌شویم. دیوار و سقف ها پر است از نمک‌های خارق‌العاده....

 اینجا سراسر شکوه است و عظمت... وقت بازگشت به سمت «خدایان ناو» است...

سفر رو به اتمام است. مرور می‌کنم مردمان را، صداقت را، راستی را، سادگی را... جنوب، آشوبی در درون دارد. انگار نیروی خورشید بزرگ و شرجی دریای بلند قامت، روی هم انباشته و ذخیره شده تا شاید روزی، زمانیکه تمام زمین را سردی و سکوت فرا گرفت، نفسش را رها سازد و از تمام حرف‌های مانده در گلوی زنان پشت برقع، فرزندان سربه زیر و مردان سختکوش‌اش دم برآورد.

این روزها می گویند علی بی حال است...

این روزها گرچه خبرهای خوشی به گوش می رسد ولی آنچه که نمیدانم چیست در حال رخ دادن است حسی که همراه با دلهره است...

این روزها هرچه هست  ایران شناسی و توامان اش کار اولویت ام است....اولویت تولید محصولی است در حوزه ایران شناسی برای کار...که هنوز نمیدانم آن راه چیست؟شاید بهترش کارآفرینی در ایران شناسی باشد!!

امروز خوش بودیم به راهی که آینده به آن خواهم رسید...ولی عمیق که فکر میکنم میبینم امروزم روزی قرار بود آینده ام باشد.....

کوتاه بگویم  :
که اگر قرار باشد انسان بدی باشم و یا خود باطنی ام باشم گرچه بد...حداقل زیان اش به یک نقر  است...آن نفر صبور که بدهکارش هستم و امیدوار به آینده ای هستم که با او هم مثل بقیه باشم...و یا با او بهتر از بقیه باشم.

شاید از قول های بی عمل باشد ولی سعی خواهم کرد سفرنامه نوروز که به همراه دوستان بودیم را در پست بعد بیاورم.

 

جاده سنگلاخی را تا کوهپایه طی می کنیم... از پایین رنگ سفید و سبز مجموعه ساختمانی جلب توجه می کند. قرار گیری اش در میان و بلندی کوه، زیبایی و شکوه اش را دو چندان می کند. مسیر طولانی و دشواری را کوه نوردی می کنیم تا به بالا و نزدیک ساختمان می رسیم. قبل از ورود به داخل ساختمان، استاد توضیحاتی را دررابطه با فلسفه این مکان و ... می دهند:

«آنچه که در ادبیات شفاهی و روایی در خصوص این محوطه به ما رسیده، این است که در هنگام حمله اعراب، بعضی از بازماندگان ساسانی که اکثرا بانو بودند و به وسیله چند سراپرده دار و خواجه حمایت  می شدند، وقتیکه اعراب مهاجم قصد تعرض به این بانوان را داشته اند، به این سمت، که منطقه ای محصور و پنهان بوده و حصار و پوششی داشته، فرار می کنند و اینگونه است که کوه شکافته می شود و آنها در داخل کوه برای همیشه محو می شوند و این یادگار به جا می ماند...»


در سر در ورودی زیارتگاه تابلویی را می بینم که بر روی آن چنین نوشته:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم...

تابلوی دیگری نیز با تیتر "توجه" نگاهمان را به سمت خود می کشاند: از کسانیکه به این مکان وارد می شوند، خواستاریم که هنگام ورود کفش خود را بیرون آورده و سر خود را بپوشانید...  

به این فکر می کنم که در این مکان مرطوب با کف پوش های خیس چگونه بدون کفش قدم بردارم...  علت نمناکی اش را هم از قبل می دانم: آبی که از سقف می چکد و حتی در خشک ترین سالها هم هیچوقت قطع نشده است و گاهی شدید تر و گاهی هم بصورت چک چک وجود دارد...

وارد می شویم... محیطی مرطوب و راز آلود! ترکیب سنگ و درخت و آب و المان های کیش زرتشتی در داخل ساختمان، جذاب بنظر می آید!... قسمت هایی از نیایشگاه، حالتی دست کند دارند که سختی و قدمت کار را نشان می دهند و اهمیت و تقدس این مکان را بازگو می کنند. که البته مرمت های بعدی برای آماده سازی ساختمان، این مکان را از حالت بکر خود خارج کرده. استاد، از قدمت ساخت بنا می گوید: «این بنا قدمت چندانی ندارد و در کتیبه ها می بینیم که آن را به دوره قاجار نسبت می دهند. در زمان ناصرالدین شاه، بدلیل وجود آزادی مذهبی نسبی، این ساختمان به همت زرتشتیان ایران و خارج از ایران و بخصوص پارسیان هند، که نقش ویژه ای در زنده نگه داشتن سنت و آیین ایرانیان پیش از اسلام داشتند، ساخته شد، چراکه مردم بنابر باوری که داشته اند، در این ارتفاع این فضا را آماده نیایش کرده اند....

دور تا دور و پیرامون پیر سبز اتاقک هایی را می بینیم که برای اسکان موقت زائرین و کسانیکه از مکان های مختلف، به دیدار این مجموعه می آیند، ساخته شده است. چراکه این مجموعه با شهر اردکان فاصله دارد و اماکن رفاهی با فاصله نزدیک در اطراف این زیارتگاه وجود ندارد... از آقا فریدون نگهبان می شنویم که روزهای خاص زیارتی پیر سبز، 24 ام تا 29 ام خرداد است...  آنان در این روزها لباسهایی با رنگ روشن می‌پوشند، سرشان را می‌پوشانند و میوه و اسپند همراه می‌آورند. می دانم که مراسم این روزهایشان خواندن اوستا، نیایش و پختن غذاهایی برای نذورات است...

می گفت: در سالهای اخیر معمولا «مُسُل» را در این ایام خاص اجازه ورود نمی دهند مگر اینکه دعوت شده باشند... جالب بود برایم، مسلمانها را «مُسُل» می خواند ...

چیز دیگری که از همان ابتدا به چشم می خورد، وجود درخت های کهنسال چنار و سرو در داخل و بیرون مجموعه است. درخت هایی که نقوششان جایگاه ویژه ای در نگاره ها و فرهنگ زرتشتی و ایرانی دارند. درمورد فلسفه درختان مقدس و وجود اغلب اماکن مقدس در کنار آنها قبلا چیزهایی شنیده بودیم... در داخل زیارتگاه که به شکل دهانه غار است، تنه درخت چنار کهنسالی وجود دارد. کف زیارتگاه با سنگ مرمر پوشیده شده و از بخشی از سقف قطرات آب چکه چکه بر زمین می ریزد. چند شعله شمع بطور دائم در زیارتگاه روشن است و محلی برای سوزاندن عود یا چوب مقدس وجود دارد. تصاویری از بزرگان دین زرتشتی بروی تاقچه های بالایی دیده می شود. سقف زیارتگاه سنگی است. در کف محوطه ظرف هایی برای جمع آوری آب گذاشته اند که بخشی از آن جهت تبرک به زائرین اهدا می شود و بخشی دیگر نیز به مصرف خوراکی می رسد.

باز توضیحات استاد را می شنویم که می گوید، می توان گفت  اینجا یک اکوسیستم فرهنگی است که در قلبش بنایی دست ساز وجود دارد که شرایط اقلیمی مساعد، این فضا را بوجود آورده که اصطلاحا می توانیم آن را «پهن دشت فرهنگی» بنامیم...

می دانیم که زرتشتیان به این مکان اعتقاد زیادی دارند و مقدسش می شمارند و بناهای متعدد و مرفهی را  برای ایامی که به زیارت می آیند ساخته اند. آب انبارهایی در این مکان ساخته شده که قدیمی ترین آنها به عصر ناصرالدین شاه بر می گردد.

از داخل که به بیرون نگاه می کنیم، حالت دیده بانی گسترده ای دارد، نوعی حالت نظارت بر دشت بیرونی... شاید بتوان تصور کرد که با توجه به شرایط اقلیمی مناسب و قرارگیری بر ارتفاعات، این مکان ممکن است به تمدن های کهن و آثار قدیمی تر از این دوره هم برسد...

در داخل محوطه به تابلوئی که از طرف متولی زیارتگاه (انجمن زرتشتیان شریف آباد اردکان، به سرپرستی رستم بلیوانی) نصب شده است، بر می خوریم. توضیحات جامعی را در وصف این مکان اورده است:

«به طوری که در اسناد تاریخی و مذهبی و دیوان خاضع و سینه به سینه محلی به یادگار مانده، در دوران سلطنت  یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی چون اوضاع ایران رو به وخامت می رفته، یزدگرد سوم فکری اندیشیده که خاندان خود را از مدائن به یزد که منطقه نسبتاً امنی بوده است کوچ دهد. از این رو به دستور وی شهری با استحکامات آن روز (حصار و برج و خندق) برای محافظت تهیه و خاندان خود را از مدائن به یزد کوچ داده است. و امکان دارد اسم یزد از یزدگرد به یادگار مانده باشد. شاید آثار برج و بارو به جا مانده در محله یزّاران بقایای شهر فوق الذکر باشد.

یزدگرد دو پسر به نام های هرمزان و اردشیر و پنج دختر به نام های شهربانو، پارس بانو، مهربانو،نیک بانو و نازبانو داشت. نام همسرش کتایون بود و خدمه ای به نام مروارید داشت.  یزدگرد پس از شکست از مسلمانان به خراسان گریخت و در آنجا به دست آسیابانی کشته شد. با شایع شدن خبر مرگ یزدگرد، خانواده وی در یزد با یکدیگر وداع نموده و هر یک به سمتی از اطراف یزد متواری گردیدند...

نیک بانو (چک چک) با مروارید (هریشت)، هریشت به معنی خدمه بزرگان...، در بیابان وداع نموده به سمت کوهی در ۳۷ کیلومتری شرق اردکان رفته که اکنون کوه چک چک نامیده می شود و در این کوه غایب می گردد. آثار لباس مقنعه مانندی در شکاف کوه وجود داشته که آن را برای تبرک کنده اند. این محل، امروز، زیارتگاه زرتشتیان جهان است. در زیارتگاه درخت چنار تنومندی هست که بیش از هزار سال قدمت دارد. گفته می شود این درخت همان عصای نیک بانو ( پیر سبز ) بوده است که با آن به شکاف کوه زده است و پس از آن براثر رطوبت آب شیرینی که از شکاف کوه می چکد، سبز شده است....»

 وقت بازگشت است... به این فکر می کنم که چه خوب است همبستگی با هموطنان، از هر جنسی و کیشی... تنها با درنظر گرفتن این اصل، که همه ایرانی ایم و از یک سرزمین... 

این مطلب در سایت وطن پویان به نشانی زیر انتشار یافته است.

آدرس

امروز دومین روز سال جدید هست....

بعضی ها در پی چیزی هستند که در اوایل سال برایم نامفهموم است....به خاطر همین در ایام نوروزی گریزانم از شلوغی ها و شاید بعضی از بازدیدهای مرسوم......به خاطر همین در جایی هستم به دور از هیاهو...گاهی در کویری به همراه دوستی عزیز و گاهی در کاروانسرایی که برای من پر از دغدغه و خاطراتی  است چند ساله که  با آن زندگی کرده ام....و گاهی بیاد جهالت های دوران دانشجویی گشتی میزنم در شهرهایی خاص....هرچه هست این را بیشتر دوست دارم...


 


اما ایران شناسی در سالی که گذشت...

... این چند ماهی که گذشت شاید دغدغه من در ایران شناسی تغییر کرده است.....حس میکنم عده ای آنچه به دنبال آن هستند دقیقا مسیری است که به شغل ختم  می شود که دغدغه  صد البت  دغدغه درستی است،و در همه زمان ها به این خلع این رشته حسرت می خورم ولی همیشه امیدوارم که روزی هم من در این مسیر قرار بگیرم...وقتی بحث شغل در ایران شناسی است من همیشه به این می بالم که بارها گفته ام این رشته برای من هدفی در این رابطه ندارد و وسیله ای نیست برای امرار معاش ام ....و برعکس همیشه باعث تحمیل هزینه هایی در جهت راه اندازی  بعضی از فکر ها است....تغییر مسیر برای من این است که دیگر امیدی به این مسیر برای خود ندارم.....مسیر من در سال جدید قطعا توحه به علاقه و ایجاد مسیرهای نو در رسیدن ب علایق خود با کمک ایران شناسی است.

ایران شناسی  در سالی که گذشت شاهد رونمایی از دانشجویانی است که  هر چند با  دغدغه های مختلف پا ه این حوزه گذاشته اند  اما برای من به این معنی است که دیگر میتوان گفت علاقه مند برای حوزه های مجازی و جدیدا تلگرام بسیار فراوان شده است ....پس وطن پویان شاید الگوی مناسب و موفقی باشد برای الگو برداری  این دوستان که بنده هم افتخار همکاری و همراهی و در برهه ای ایجاد این راه را داشته ام  و در سال 95 سعی خواهم کرد منظم تر و پرکارتر ر وطن پویان باشم.... اما این روزها  به این فکر میکنم مسیر جدید در این راه چیست....باید همفکری کنیم برای شناخت بهتر...

ایران شناسی در سالی که گذشت شاهد ورود دانشجویان بیشتری در سطح کشور بوده است که میتوان خبر خوشی برای توسعه جمعیت دانشجو در این رشته باشد که خود زمینه ساز ایجاد وهمراهی بیشتر دانشجویان در شناساندن خود رشته ایران شناسی باشد تا ایران...که  اکنون لازم تراست ...!

اما در سال جدید شاید بر خلاف روال حال سعی خواهم کرد در همه شرایط مورد نیاز این رشته. متکی به خود باشم ....

در سال جدید شاید با دیگری تنها ،تنها نباشم....

سال جدید برایم همراه با ترسی است...ترس از نرسیدن ها به هدف هایم در ایران شناسی است....

به همه دوستان ایران شناسی سال جدید را تبریک میگویم و امیدوارم ناظر موفقیت دوستان خوبمان در این باشیم.....

در آخرین روزهای اسفندماه 1394 در زوز 28 ام به میبد خواهم رفت و سفری چند روزه ای را از انجا آغاز خواهیم کرد.

همسفرم در این چند روز ابوالفضل سلیمانی است که قبلا دو بار همسفرم در سفر عراق و ترکیه بوده است ،خوب همدیگر را میشناسیم...هدف اول من خود یزد و کامل کردن بازدید هایی است که روزی آرزوی دیدن تمام شاخص های تمدنی و فرهنگی این شهر را در ذهن داشتم....احتمالا  دو روزی را در میبد،یزد،اردکان،عقدا،زارچ خواهیم بود و از انجا به استان فارس و مشخصا شیراز و کوار و به احتمال کمی کازرون خواهیم رفت که اگر به کازرون .

سعی خواهم کرد فشرده تعداد مکان های بیشتری را مشاهده کنیم و چند گزارش برای وطن پویان تهیه کنم....

البته برنامه ریزی در این سفر فعلا بصورت مرحله ای انجام خواهد شد...یعنی احتمال این هست که از مرکز به شرق و نقاط مرزی برویم و یا برعکس....

دوستی ها  هرچند کند اما میتوند به شکل یک جریان ادامه دار باشد...این روزها در خلوت ذهن ام و با وجود تمامی شلوغی های بی پایان عمرم به این فکر میکنم که اگر قرار باشد در قامت یک دغدغه و در قاب یک بهانه تعدادی انسان با یکدیگر در ارتباط باشند، آن  راه چیست:

1)اولین فکری که به ذهن ام میاد همان ایران شناسان و وطن پویان و ایده هایی همانند ان هست که در این بحث ما توانستیم با  مدل های مختلف . با افت و خیز فراوان یکدیگر را دریابیم و در راستای رشته تحصیلی مان بتوانیم از حال و ایده ها یکدیگر با خبر باشیم....از تمامی کسانی که روزی در دایره فعالیت این سایت قرار  داشتند و یا علاقه مند به فعالیت هستند دعوت میکنم با کمی همت ایمیلی به خانم فرجی مدیر مسئول سایت ارسال کنند و یا از طریق شماره 09127661154 شماره تماس ایشان را از بنده بگیرند، تا نحوه همکاری و اهداف کار بصورت مشروح  به خدمت شان توضیح داده شود:info@vatanpooyan.com

(2  دومین راه حل :ایجاد گروهی در دانشگاه های مبدا این رشته  و بعدها پیگیری روندی است که  به صورت شورایی مرکزی مشتکل از دانشجویان چند دانشگاه  با حمایت یکی از دانشگاه های این رشته ایجاد و مدیریت شود و بتواند برنامه های مشترک، با توجه به نقش اول فارغ التحصیلان و دانشجویان ایران شناسی را سرلوحه خود قرار دهد که با همت یک دانشگاه و چند استاد و دانشجو قطعا شدنی است....

3) سومین راه حل شاید اطلاع رسانی جزیی از فعالیت ها و تلاش های دانشجویانی است که  در دانشگاه های مختلف در اشکال مختلف به فعالیت می پردازند.و یا در رابطه با فارغ التحصیلان رشته ایران شناسی فعالیت هایی که در حال انجام هست چگونه است.قبلا هم در همین جا گفته بودم که شاید یکی از عوامل مهم جا افتادن و حمایت عام مردم از ایران شناسی در ایران از طریق ایجادسایت ها و حتی گروه های ایران شناسی با مفهوم دقیق و صحیح از این رشته است که سبب مقبولیت بیشتر این رشته و توجه مسئولین به این رشته خواهد شد.

4)و چهارمین راه را باید کار خردی دانست که معمولا در پایان هر دوره ایران شناسی در دانشگاهی با آن همراه بودیم ،پیشنهادی احساسی برای تجدید دیدارها در سالیان بعد...ولی در حدود صد در صد هیچ وقت این امر انجام نمی شود...به نظرم میرسد دیدار در فضایی علمی و یا در شهر خاص سبب ایجاد روحیه ای در کسانی است که به علت مشکلات ویا خوشی ای زندگی کمی دوست دارند خاطرات شان در بهترین سال های جوانی شان را در رشته ایران شناسی تکرار کنند که قطعا احتمال ایجاد جرقه هایی برای بازگشت فرغ التحصیلان به مراتب بالاتر وجود دارد.

 

اینها شاید عواملی است که من دوست دارم انسانی پیدا شود و پیگیر انجام آنان شود...قطعا بنده نیز تا بتوانم کمک خواهم کرد،مشخص نیست از کلاس 44 نفره ایران شناسی 88 چند نفر به ایران شناسی و یا محدوده ایران شناسی فعالیت میکنند و چند نفر همچنان علاقه مند در انتظار فرصتی برای بازگشت به این رشته هستند و یا چند نفر از مسیر دیگری در رسیدن به این رشته موفق بوده اند...و یا شاید عده ای در مجموع ایران شناسی را مسیر نادرستی میدانستند...

دقت کنید ایران شناسی در سال 88 در گروهی 44 نفره با امکانات و فضایی خاص با اساتید مختلف و با بسیار امید و تلاش در پی چه بود....دانشجویان ان چه در ذهن داشتند و چه میکنند؟

  ترس از نرسیدن ها...

شروعی نو برای گروهی که با امید برای  ایران شناسی در تلاش هستند....وطن پویان با طراوت تر از قبل...